نوشته ی منوچهر رضاوندی

شتابان

داستانک ویژه ی دانشجویان  زبان فارسی

ساعت هفت بامداد پنجشنبه ناشتا و با شتاب از خانه بیرون رفته بودم که کارهای بانکی را پیش از آنکه بانک بسته بشود به انجام برسانم. اگر چه زود به بانک رسیده بودم ولی بانک بسیار شلوغ بود. چاره ای نبود.  بیست دقیقه  ای به نوبت ایستاده بودم که نوبتم شد. کارهای بانکی را به انجام رسانیدم و می بایست برای دادن اظهارنامه ی مالیات سالانه ی شرکت به سازمان دارایی می رفتم.  بسیار کلافه  شده بودم چون سازمان هم بسیار شلوغ بود. در آنجا هم  به نوبت ایستادم!

اندکی از نیمروز گذشته بود که از سازمان دارایی بیرون رفتم. بسیار گُرُسته بودم. باید چیزی می خوردم. در این خیابان هرچه بالا و پایین رفتم نه خوراک سرایی بود و نه خواربارفروشی. ساعت از یک گذشته بود. می دانستم سر خیابان بهار کبابی خوبی هست. می توانستم کباب و نانی داغ بگیرم. به سوی کبابی به راه افتادم.  سر راهم  از دکه ی روزنامه فُرُوشی روزنامه ای خریدم. می خواستم به آن سوی خیابان بروم که در پشت چراغ راهنما  چشم به راه ماندم تا چِراغ  سبز بشود. انگاار همه چیز دست به دست هم داده بودند که من نتوانم گُرُسنگیم را چاره کنم!  با اینکه زمان چراغ بیش از سه دقیقه نبود ولی این سه دقیقه نمی خواست به پایان برسد.

پشت چراغ راهنما مردی در کنارم ایستاده بود. او هم بسیار شتاب داشت که به آن سوی خبابان برود. ناگهان بی آنکه به چِراغ راهنما بنگرد پای بر خیابان گذارد. خودروی تند و تیز چون برق داشت می آمد؛ جای هیچگونه درنگی نبود.  در یک چشم برهم زدن با همه ی توانم او را پس کَشیدَم. او بر زمین خورد. او را یاری دادم که  از زمین برخیزد؛ به سختی از زمین برخاست.  رنگش پریده  و آشفته بود. کارم درآمده بود، گُرُسنگی هم فراموش شده بود، او را لنگان به سوی نیمکتی در پیاده رو راهنَمایی کردم.

 روزنامه فروش از دَکه اش یک لیوان آب داد که بنوشد. او آب را نوشید. پس از چندی آرامش خود را بازیافت. چند رهگذر هم ایستاده بودند و حال او را جویا شدند. او با خنده گفت داشتم می رفتم که ناهار بخورم ولی کم مانده بود خورده بشوم!!   می گویند که « دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.» او از همه ی ما سپاسگزاری کرد و رفت.

روی نیمکت ماندم و چشمانم را بستم تا اندکی بیاسایم که تلفنم زنگ خورد. زنم بود؛ از من خواست که بی درنگ به خانه بازگردم چون ناهار آماده شده بود و همه چشم به راه من بودند! آیا می توانستم بی شتاب به خانه بازگردم؟!

 
 
     

"بازاریاب" و "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" هیچگونه مسئولیتی را در قبال ارائه کیفی و کمی خدمات، کالا و دیگر موارد  آگهی شده  نمیپذیرد.  کاربران پایگاه "بازاریاب"، خریداران و فروشندگان و آگهی دهندگان مسئولیت کامل آگهی، موضوع آگهی و کمی و کیفی خدمات ارائه شده و دریافتی، کالا و دیگر موارد آگهی را بر عهده دارند و با پذیرفتن این امر از خدمات "بازاریاب"  و  "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" بهره مند می شوند.  بازاریابو "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" حق رد هرگونه آگهی را به هر دلیلی برای خود نگاه میدارد.. پایگاه اطلاع رسانی طراحی شده از سوی ما در مالکیت بازاریاب و londonmagnet.com باقی خواهد مان. نگاره، نماد، متن های ابتکاری آگهی - تبلیغاتی و دیگر کارهای هنری در مالکیت کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما، بازاریاب و londonmagnet.com بو Artistc Web and Graphic Design خواهد ماند و هرگونه نسخه برداری و دگرگونی و تعدیل آنها نیز مجاز نمی باشد.

Copyright © 2006-2011BAZARYAB بازاریاب1390-1385 شمسی همه حقوق محفوظ و متعلق به   بازاریاب می باشد 
 
© ایران راهنما  1376  -  1390   همه حقوق محقوظ و متعلق به کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما می باشد