راه پیمایی طولانی                ترجمه ماریا زکالوند                    ( با اندکی تغییر در برخی واژه ها)

در روستای کوچکی به نام "استپونا" در جنوب اسپانیا زاده شدم. شانزده سال داشتم که پدرم بامدادی زود از من خواست او را  با خودرو  به روستایی به نام "میجاس" که هیجده مایل ( هر مایل برابر با 1609 متر است) از ما فاصله داشت ببرم به شرطی که خودرو را  برای تعمیر به تعمیرگاه نزدیک آنجا بسپارم. از آنجایی که به تازگی رانندگی را آموخته بودم و خیلی کم پیش می آمد که خودرو را برانم، با شادی و بی درنگ پیشنهادش را پذیرفتم.

پدر را به "میجاس" رساندم. پس از آن برآن شدیم که من خودرو را به تعمیر گاه ببرم و پس از سرویس، ساعت چهار به دنبال پدر بروم؛ اما چون تا آن هنگام چند ساعتی وقت داشتم برآن شدم که به سینمای نزدیک تعمیرگاه بروم و یکی دو فیلم تماشا کنم. در سینما آنچنان سرگرم داستان فیلم ها شدم که زمان را از دست دادم و هنگامی فیلم به پایان رسید به ساعتم نگاه گردم دیدم ساعت شش شده است. یعنی دو ساعت تاخیر!

با شتاب به سمت تعمیرگاه رفتم و خودرو را برداشتم و به سوی پدرم راندم. می دانستم اگر پدرم علت دیر کردنم را بداند دیگر اجازه رانندگی را به من نخواهد داد. بنابر این تصمیم گرفتم به او بگویم خودرو نیاز به تعیمراتی داشته و بیشتر از آنچه برآورد کرده بودیم تعمیرش به درازا کشیده است. خود را به پدرم رساندم. او با شکیبایی در گوشه ای چشم به راه من نشسته بود.

از او پوزش خواستم و گفتم همین که خودرو آماده شد به راه افتادم. اما تعمیر بخش هایی از خودرو به درازا کشید. هرگز آن نگاهی را که به من انداخت فراموش نمی کنم. او گفت: " جیسون از اینکه احساس می کنی باید به من دروغ بگویی از خودم نا امید شدم!"

گفتم: " پدر منظورت چیست؟ من راستش را گفتم!"

پدر باری دیگر به من نگاه کرد و گفت: " هنگامی که دیر کردی با تعمیرگاه تماس گرفتم تا ببینم مشکلی پیش آمده است یا نه؛ آنان گفتند تو هنوز برای بردن خودرو نرفته ای، پس می بینی که می دانم خودرو هیچ مشکلی نداشته است. بیش از اندازه شرمگین شدم و با صدای بسیار ضعیف اعتراف کردم که به سینما رفته بودم.

پدرم که با دقت به سخنانم گوش می داد چهره اش غمگین گشت و گفت " بسیار خشمگین هستم اما نه از دست تو بلکه از خودم، از اینکه تو فکر می کنی که باید به من دروغ بگویی. باید بگویم پس از گذشت همه آن سالها در وظیفه پدرانه خود شکست خورده ام، زیرا من پسری را پرورده ام که حتی نمی تواند به پدرش سخن راست بگوید. اکنون تا خانه را پیاده خواهم رفت تا دریابم کجای کارم در آن سالها اشتباه بوده است."

گفتم: " اما پدر هوا تاریک است و هیجده مایل تا خانه را نخواهی توانست پیاده بپیمایی."

همه پوزشها، اعتراض ها و هرگونه سخن دیگری که بر زبان آوردم بی سود بود. من پدرم را نا امید کرده بودم و داشتم یکی از دردناکت ترین آموزه های زندگی ام را می آموختم. پدر در آن جاده خاکی پیاده به راه افتاد. بی درنگ سوار خودرو شدم و پشت سرش به این امید که از تصمیمش منصرف شود به راه افتادم. همه راه خواهش و تمنا کردم و به او گفتم که تا چه اندازه از کرده ام پشیمانم، اما او سخنان مرا نشنیده گرفت و در سکوت با درد و اندوه به راه خود ادامه داد. هیجده مایل یعنی به طور متوسط ساعتی پنج مایل پشت سر او راندم. دیدن پدرم در آن رنج عاطفی و جسمی بدترین و دردآورترین تجربه ای بود که تا آن دم با آن روبروشده بودم؛ اما آموزنده  ترین آموزه ای بود که پدرم به من آموخت چه از آن هنگام هرگز به پدرم دروغی نگفتم.

 

 
     

"بازاریاب" و "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" هیچگونه مسئولیتی را در قبال ارائه کیفی و کمی خدمات، کالا و دیگر موارد  آگهی شده  نمیپذیرد.  کاربران پایگاه "بازاریاب"، خریداران و فروشندگان و آگهی دهندگان مسئولیت کامل آگهی، موضوع آگهی و کمی و کیفی خدمات ارائه شده و دریافتی، کالا و دیگر موارد آگهی را بر عهده دارند و با پذیرفتن این امر از خدمات "بازاریاب"  و  "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" بهره مند می شوند.  بازاریابو "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" حق رد هرگونه آگهی را به هر دلیلی برای خود نگاه میدارد.. پایگاه اطلاع رسانی طراحی شده از سوی ما در مالکیت بازاریاب و londonmagnet.com باقی خواهد مان. نگاره، نماد، متن های ابتکاری آگهی - تبلیغاتی و دیگر کارهای هنری در مالکیت کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما، بازاریاب و londonmagnet.com بو Artistc Web and Graphic Design خواهد ماند و هرگونه نسخه برداری و دگرگونی و تعدیل آنها نیز مجاز نمی باشد.

Copyright © 2006-2011BAZARYAB بازاریاب1390-1385 شمسی همه حقوق محفوظ و متعلق به   بازاریاب می باشد 
 
© ایران راهنما  1376  -  1390   همه حقوق محقوظ و متعلق به کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما می باشد