پای درد دل ایرانیان برون مرز

غمخوار

نیمه سوم فروردین  نود و سه  روز آفتابی و گرمی بود. به دیدار یکی از دوستانم رفتم. او را در بیرون از فروشگاهش دیدم که نشسته و با فنجانی قهوه روی بر خورشید در اندیشه بود که مرا دید. پس از خوش آمد گویی به گفتگو نشستیم. گفت:

-       در اندیشه ام که چرا ما ایرانیان کمتر از آنچه که باید،  پشتیبان و غمخوار یکدیگریم.

-       چه شده است؟

- سالها پیش کسی از خوراک های ایرانی چندان آگاهی نداشت. ولی اکنون غذاهای ایرانی در اروپا شناخته شده اند و کمتر کسی هست غذایی ایرانی را نشناسد؛ قورمه سبزی، چلوکباب، فسنجان.........

- خوب  این که باید شادی بخش باشد!

- آری هست. من این را گفتم که بگویم اگر چه از این رویداد بسی خوشنودم  ولی از برخی که چشم ندارند پیشرفت دیگری را ببینند در رنجم. هنوز هیچ جا ندیده ام که فروشگاه های ایرانی یکی پس از دیگری در راسته ای کنار یکدیگر در آرامش به سر بَرَند.

- شاید همه ی کسانی که داد و ستد می کنند  خواهی نخواهی با هم پیشه خود به گونه ای سر ناسازگاری را دارند.

- چنین نیست، چون دیده ایم که مردمان برخی از کشورها به ویژه در برون مرز نه تنها با یکدیگر ناسازگار نیستند بلکه همواره یار و غمخوار یکدیگرند.

- پاسخی برایش نداشتم. من خود بر این نیاز آگاهی یافته بودم که ایرانیان میباید برخوردی درست تر را با هم میهنان خود داشته باشند. شاید زندگی خود این روند را تند و تیزتر در راستای سازگاری شایسته و بایسته ی ما ایرانیان پیش ببرد.

گریزانی
تابستان فرا رسیده بود، هوا گرم و دلچسب بود. آخر هفته هم بود. با جان کندن هفته ای خسته کننده را پشت سر گذارده بودم. با زن و بچه هایم قرار شد سری به فروشگاه های خیابان شلوغ و پرهیاهوی آخر هفته آکسفورد بزنیم و مقداری جامه برای بچه ها خریداری کنیم که این کار شد. پس از خرید به قهوه سرای فروشگاه رفتیم. در حالی که به هن و هن افتاده بودم، در اندیشه ام خود را فربه، کم کار و فرسوده می دیدیم؛ باری روی صندلی نشستم و دمی آسودم. هنوز دلچسبی آسودگی را داشتم مزه مزه می کردم که بچه ها برخاستندم که چه جای نشستن است، باید رفت و چون دیگران به نوبت ایستاد، که چنان کردم و  با بی میلی سینی را روی پیشخوان نرده وار  به پیش لغزاندم. سینی چه آسان پیش می رفت انگار روروک بود. خستگی بی اندازه ام مرا به چه اندازه ای نازک بین کرده بود! در جلو من زنی به گمان ایرانی در نوبت ایستاده بود که هر از چند گاهی مرا  با نگاه هایی پنهانی می پایید. انگار در تردید بود که مرا در جایی باید دیده باشد و می خواست مرا به یاد آورد. نمی دانست که این نگاه و احساس همان نگاه های آشنای دیرینی است که همواره همراه همه ما ایرانیان به گونه خود را ابراز می دارد. به ناگاه زمزمه آهنگی در اندیشه ام به نواختن پرداخت؛  درود، درود، درود ای خاک خوب مهربانی دریغ،  دریغ دریغا دوری و درد و جدایی.

 دخترم به کنارم آمد و خواست که برایش بستنی هم بخرم. صحبت های دخترم شک خانمی که داشت می پاییدم را زدایید. لبخندی بر لبانش نقش بست و گفت چه دختر بانمکی دارید خدا نگهداردش. سپاسش گفتم، آغاز آشنایی آشناتر! گفت:

- با نامزدم هستم.

- چرا نمی آیید سر میز ما؟

- خوشوقت خواهیم شد. بهتر است شما به ما بپیوندید.

رفتیم سر میز و نشستیم و تک تک خودمان را بیشتر به هم شناساندیم. گفت که نامزدش سیاوش هر آن سر خواهد رسید، که سر رسید و فرزانه دستش را بالا برد و نامزدش را از دور به سوی ما روان ساخت.

همسرم گفت ای بابا!  این که سیاوش خودمان است!

دیر زمانی بود که از سیاوش خبری نداشتیم. به ناگهان این چنین سر و کله اش پیدا شده بود. سیاوش مدیری را برای چاپخانه اش استخدام کرده، ما را بی خبر  گذاشته و رفته بود. دیگر از او خبری نداشتیم. چند بار هم که به چاپخانه تلفن زدم درست و حسابی چیزی دستگیرم نشد که کجا است. هر بار با پاسخی سربالا روبرو می شدم.  من هم دیگر چندان پیگیرش نشدم. نه اینکه نخواسته باشم بلکه کسر شانم بود که از مدیر چاپخانه سراغ دوستم را بگیرم. چه خود سیاوش میبایست می گفت که کجا رفته است نه اینکه من از مدیرش که نمی شناختمش سراغ او را بگیرم. باری،  پرسیدم که کجا بوده است و از این حرفها. گفت مدتی در آلمان بوده است و پس از آشنایی با فرزانه نامزده شده اند و قرار است به زودی عروسی کنند.

فرزانه و همسرم گرم صحبت شدند و من هم با سیاوش از هردری سخن گفتیم.

سیاوش پیش از این بسیار خنده رو و شاد بود اما امروز با اینکه نامزد داشت گرفته به چشم می آمد. پرسیدم:

 - کمی به هم ریخته  ای چه ات شده است؟

- فریدون به جان تو دیگر نمی توانم بکشم، بد جور بریده ام.

-  تو که روزگارت خوب بود، نامزد هم که داری و به زودی ازدواج هم خواهی کرد؛ پس چه کم داری؟

گفت دست به دلم نگذار، خسته شده ام، از خودم، از دیگران خسته شده ام.

خستگی از تنم رخت بر بسته و نگرانی سراپایم را فرا گرفته بود. سیاوش دوست گرامیم از چه سخن می گفت؟ او سخت کوش و کاری بود. در اندک زمانی توانسته بود خودش را به خوبی سازمان دهد و چاپخانه ای را راه انداخته بود و کارش گرفته بود. برسیدم:

-مگر چه روی داده است که چنین خود را باخته و خسته شده ای؟

- ببین فریدون می پذیری که نظم و سامان پذیری بسیار دلچسب و گیرا است؟

سر در نمی آوردم که سیاوش از چه سخن می گوید. سامان پذیری، مردم، چه پیوندی مابین درهم ریختگی او و سامان پذیری مردم بود که من از آن چیزی در نمی یافتم؟ پرسید تو انگار به سخنانم گوش نمی دهی!

گفتم:

- نه، نخیر چنین نیست. دارم گوش می دهم، ولی یک جوری سر در نمی آورم که چه داری می گویی!

- ببین دوست گرامی، ما دیر زمانی است که در این جامعه زندگی می کنیم. هیچ از خود پرسیده ای که اینجا چکار می کنیم و چرا اینجا هستیم. چه چیزی خود کم داشته ایم که این چنین دسته دسته  در پی اش گروه گروه به اینجا آمده ایم؟  از این هم بدتر اینکه در اینجا به گونه ای از یکدیگر گریزانیم! چرا؟

ادامه خواهد داشت............

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

"بازاریاب" و "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" هیچگونه مسئولیتی را در قبال ارائه کیفی و کمی خدمات، کالا و دیگر موارد  آگهی شده  نمیپذیرد.  کاربران پایگاه "بازاریاب"، خریداران و فروشندگان و آگهی دهندگان مسئولیت کامل آگهی، موضوع آگهی و کمی و کیفی خدمات ارائه شده و دریافتی، کالا و دیگر موارد آگهی را بر عهده دارند و با پذیرفتن این امر از خدمات "بازاریاب"  و  "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" بهره مند می شوند.  بازاریابو "کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما" حق رد هرگونه آگهی را به هر دلیلی برای خود نگاه میدارد.. پایگاه اطلاع رسانی طراحی شده از سوی ما در مالکیت بازاریاب و londonmagnet.com باقی خواهد مان. نگاره، نماد، متن های ابتکاری آگهی - تبلیغاتی و دیگر کارهای هنری در مالکیت کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما، بازاریاب و londonmagnet.com بو Artistc Web and Graphic Design خواهد ماند و هرگونه نسخه برداری و دگرگونی و تعدیل آنها نیز مجاز نمی باشد.

Copyright © 2006-2011BAZARYAB بازاریاب1390-1385 شمسی همه حقوق محفوظ و متعلق به   بازاریاب می باشد 
 
© ایران راهنما  1376  -  1390   همه حقوق محقوظ و متعلق به کانون تبلیغاتی و اطلاع رسانی ایران راهنما می باشد